سوتی بازار

وبلاگی برای درج سوتی از سراسر ایران

دوستان بدین وسیله به اطلاع میرساند که آماربازدید خراب شد و مجبور شدم یکی دیگه بزارم .

این شد که دیگه از صفر شروع کردیم.

خدایی خراب شدن آمار بازدید مث یه شکست بزرگ تو زندگیه

الان باید از نو شروع کنیم.روسفیدمون کنین

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 23:56 توسط خانم نویسنده|

سوتی بازار یک وب دسته جمعی است برای همه ایرانیان عزیز.

شما دوست گرامی میتوانید سوتی های بامزه خود را در ((((قالب نظر)))) برای ما بفرستید تا با نام خودتان درج شود.

در صورت تمایل به تبادل لینک باما هم ما رو مطلع کنید.

یه نکته جالب اینکه خیلی ها میان میگن من خدای سوتی ام اما الان هیچی یادم نمیاد!!!!

پس دوست عزیز بد نیست آدرس مارو داشته باشی تا هروقت سوتی هاتو یادت اومد یه سری به ما بزنی...

لحظات خوشی را برای شما در این وب آروزمندیم.

به امید دیدار

 

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 19:53 توسط خانم نویسنده|

R
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 2:21 توسط خانم نویسنده|

یکبار دیر بیدار شدم سرویس هم داشت میرفت منم از خواب بیدار ششده بودم گیج با دمپایی رفتم مدرسه خخخخخخخخخخخخخخخ
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 20:56 توسط خانم نویسنده|

با سلام خدمت همه ی دوستان و طرفداران وب سوتی بازار.از اینکه همانند قبل وب را به روز نمیکنم از حضورتون پوزش میخوام.


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 23:8 توسط خانم نویسنده|

يه بار تو دانشگاه بچه ها يه پسري رو نشون دادن گفتن اون خواهر زاده ي استاد حقوق بين الملله منم گفتم دروغ ميگن من استاد و مي شناسم اون كه اصلا ازدواج نكرده
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 0:3 توسط خانم نویسنده|

تولد دوستم بود همه رو دعوت کرده بود کافی شاپ من دوتا عروسک براش خریده بودم بهش گفتم اسمشونو چی میخوای بذاری یکشو برداشت وبلند گفت اسم اینو میذارم چنگوز(چنگیز) همه ی افراد حاضر در کافی شاپ ترکیدن از خنده
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 23:48 توسط خانم نویسنده|

چند وقت پیش با دوستم داشتیم ادبیات میخوندیم اومد بگه این بیت واج آرایی حرف ک و نون داره یهو پروند این بیت واج آرایی حرف ک...ن داره
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 23:45 توسط خانم نویسنده|

ینو کسی برام فرستاده مال من نیست
ممکنه مسخره به نظر بیاد ولی واقعا اتفاق میافته!می خوای صورت کسی رو که واقعا دوست داره ببینی؟اینو به 10 نفر بفرست بعد برو به ادرس
http://amour-en-portrait.ca.cx/(این یه بازی فرانسویه)صورت کسی که دوست داره ظاهر میشه خطر سوپریز شدن!(تقریبا 90%شبیه)من خواستم این بازیو دور بزنم مستقیما رفتم به اون ادرس گفت اینطوری نمیشه باید به10نفر بفرستیش نمیدونم چه طوری فهمید..امتحانش مجانیه

------------------------------------------------------------------------------------------

خانم نویسنده:بچه ها اگه برای شما هم این پیام اومده و شما هم طبق دستورش عمل کردین و به احتمال خیلی کم نتیجه گرفتین به ما هم بگین!با تشکر

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:36 توسط خانم نویسنده|

خونه مون عیدا پر مهمونه

می رن مهمونا از اونا فقط

آشغالِ میوه به جا می مونه !

کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟

کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه !

جعبه خالی ِ شیرینی هنوز


گوشه ی طاقچه پیش گلدونه

عطرش پیچیده تا آشپزخونه

شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه

می رن مهمونا از اونا فقط

جعبه ی خالی به جا می مونه !

از بس خونه رو به هم می ریزن

آدم مثل اسب(!) تو گِل می مونه

یکی نیست بگه خداوکیلی

جای پوست پسته توی قندونه ؟!

قند نصفه ی عموجون هنوز

خیس و لهیده ته فنجونه

حالا خداییش قندش مهم نیست

کنار اون قند نصف دندونه !

می رن مهمونا از اونا فقط

نصفه ی دندون به جا می مونه !!

پسته ی خندون ، بادوم شیرین

فندق در باز ، مال مهمونه

« پرسید زیر لب یکی با حسرت » :

که از این آجیل، به غیر از تخمه،

واسه ما بعدها چی چی می مونه ؟
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:28 توسط خانم نویسنده|

یه روز اومده بودم سوتی بازار دیدم نوشته: اگه از خوندن این مطلب شدین من میکنم که بشین
یعدش اینجوری شدم
بعدش دیدم شکلک ها لود شدن و نوشته: اگه از خوندن این مطلب شدین من دعا میکنم که بشین

-----------------------------------------------------------------------------------------

خانم نویسنده:ایشون کلا آدم با نمکی هستن!

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 11:23 توسط خانم نویسنده|

سلام.یه بار سر کلاس معلممون از بچه ها پرسید امروز چندمه و من خواستم زرنگی کنم با خودم شروع کردم حساب کردن ،اون روز ۲۶ بود فرداش ۲۷ و......بعد بلند گفتم سی و ششم!
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 2:24 توسط خانم نویسنده|

یه بار رفتم فروشگاه گفتم اقا از اون شکلات دو تومنی ها داری؟گفت اره بعد که برام اورد گفتم ببخشید چقد میشه؟


یه بارم تو تاکسی بودم داشتم میرفتم کلاس زبان ناهار نبرده بودم گفتم بذا سر چار راه پیاده شم بیسکوییت بخرم بعد گفتم نه ولش کن بعد گفتم اگه گشنم شد چی؟خلاصه اینقد تو فکر بودم که وقتی رسیدیم پول رو دراوردم گفتم یه بیسکوییت ساقه طلایی لطفا!!!
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 23:41 توسط خانم نویسنده|

بچه ها ما منتظر سوتی هایتان هستیم همچنانننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 0:54 توسط خانم نویسنده|

یه روز رفتم سر کلاس ، جلسه اول بود و همه می دونستند که استاد یه خانومه (من آقا هستم )، وقتی وارد شدم رفتم جلوی تابلو واستادم ، همه از جاشون بلند شدن فکر کرده بودن من استادم ، کل کلاس رو نگاه کردم و بعد آروم قدم زدم به طرف یکی از صندلی ها ی ته کلاس
کلاس همش سکوت مطلق ، زل زده بود به من
بعد من نشستم سر یکی از صندلی ها و کلاس متوجه سوتی خودش شد و منفجر شد با خنده
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 1:13 توسط خانم نویسنده|

یه روز بادوستم رفته بودیم بیرون هواسردبودوزمین پراز یخ!یه پسری به دوستم گف خانم بپازمین نخوری!دوستم ژست گرفتوگف گم شو!وای تااینوگف باکله خوردزمین!جاتون خالی کلی کیف کردیم
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت 17:3 توسط خانم نویسنده|

عمه مینا واسه عید اومده بودن خونمون موقعی که داشتن میرفتن تو اون شلوغ پلوغی که 30 نفر داشتن باهم خدافظی میکردم من خودمو از دو متر اونورتر پرت کردم تو بغل عمم بعدم با صدای بلند میگم سلام عمه !!!!!!!

حالا هیچکی نفهمیده هی میخنده که همه بفهمم . ای بدبختی
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت 16:57 توسط خانم نویسنده|

یه بار داشتم جلوی دوستام مثلا شعر بچگیمون رو میخوندم گفتم یه توپ دارم برام قلقلیه
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 20:27 توسط خانم نویسنده|

سلام ...من توهمين عيد وديدوبازديداي عيد يه سوتي دادم !رفتيم خونه ي يكي از بزرگتراي فاميل كه باعروسش زندگي ميكنه كمي نشسته بوديم كه به عروسش زنگ زدن ومجبور شد پاشه آماده شه بره جايي ...داشت ميرفت ميخواست خداحافظي كنه(دقت كنين اون ميزبان بود ما ميهمان!) گفت خداحافظ منم گفتم قدم رنجه كردين تشريف آوردين زحمت كشيدين !به سلامت!خدارو شكر جز زن داداش خودم هيشكي متوجه سوتيم نشد!!
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 13:4 توسط خانم نویسنده|

چرا تو سال جدید هیچ سوتیی نمیدین؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت 21:31 توسط خانم نویسنده|

من یه بار داشتم چایی تعارف می کردم بعد جلوی یک نفر گرفتم برداشت یه دفعه فکر کردم مثل میوه شیرین هس دوباره گفتم:بفرمایید
بعد سریع سینی رو کشیدم کنار تو افق محو شدم!
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 2:36 توسط خانم نویسنده|

سلام به همه سوتی بازاریا

عید همگی مبارک.امیدوارم سالی سرشار از برکت و رحمت و همراه با سلامتی کامل جسمی و روحی داشته باشید

ما همچنان بی صبرانه منتظر سوتی های خوشگل و خنده دارتون هستیم.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 23:46 توسط خانم نویسنده|

وب جالبی داری

یه سوتی

تیپ زده بودم رفته بودم یه دانشگاه که محل انتخاب رشته دانشگاه بودم واسه انتخاب رشته

بعد تو پله های حیاط دانشگاه جلو خلق سر خوردم زمین

بد جور حالم گرفته شد

البته تا جایی که یادمه این تنها سوتی من بود
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 1:31 توسط خانم نویسنده|

خب بچه ها داریم به ایام عید نزدیک میشیم.عید هم چون معمولا همه میرن دید و بازدید احتمالا زیاد سوتی میدن.

حتما هر چی سوتی دادین برای ما بفرستین.بی مزه ترین سوتی های شما برای بعضیا خیلی خنده داره.منتظر حضور گرمتون هستیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 0:4 توسط خانم نویسنده|

توکلاس زبان معلممون یه سوال پرسید منم خواستم بگم ما عاقل و بالغ تر از این حرفاییم گفتم:
ما عالق و بالغ تراز اینیم
آخ که چقد بم خندید
یه بار دیگه ام بعد از کنفرانسم داشتم جواب سوال بچه هارو میدادم که خواستم بگم نشست های 1+5که گفتم نشست های یک به علاوه ی5
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 0:24 توسط خانم نویسنده|

امروز رفتم شلوار بخرم.وقتی رفتم تو اتاق پرو داشتم مانتومو در میاوردم.یه لحظه خودمو تو آینه دیدم به خودم خندیدم و گفتم برم بفرستمش واسه سوتی بازار!

موفق باشید

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 1:20 توسط خانم نویسنده|

دختر خالم دیروز زنگ زده خونمون.من گوشی رو برداشتم میگم الو سلام خوبی؟(چطورم؟؟؟)حالا شانس آوردم متوجه سوتیم نشد!
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 21:2 توسط خانم نویسنده|

دیروز تولدم بود خالم بهم گفت پریا تولدت مبارک منم گفتم خواهش میکنم!!!
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 0:14 توسط خانم نویسنده|

سلام
یه روز تو کلاس عمومی تو فکر رفته بودم...یهو دوستم صدام کرد به خودم اومدم گفتم چی میگی؟گفت استاد کارت داره،منم از جام بلند شدم،گفتم بله؟گفت بخونین آقای آجرلو(یه ته صدای کوچیکی دارم)من اسن تو حال خودم نبودم.گفتم استاد من الان آمادگیش رو ندارم،گفت اشکال نداره بخون...خلاصه من زدم زیر آواز خوندن.وقتی تموم شد کلاس ترکید از خنده،تازه فهمیدم چه سوتی دادم.منظور استاد این بود که متن کتاب رو بخون...خلاصه تا آخر ترم دختر پسرا منو میدیدن میگفتن بخون...
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 22:45 توسط خانم نویسنده|

سلام میخواستم یه سوتی بگم اونم اینه نوشته های وبت پر سوتیه!!!!
برو بخون
بازم میام با سوتی های خودم

----------------------------------------------------------------------------------------

خانم نویسنده:

سلام.ممنون از نقدتون.

ولی هیچکدوم از مطالبی که اینجا میخونین از من نیست.همش سوتی های بازدید کننده هاست.ولی من سعی میکنم اشتباهات تایپی رو ویرایش کنم.بازم مرسی

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 22:21 توسط خانم نویسنده|


آخرين مطالب
»
» سوتی بازار چیست؟؟؟
»
» سوتی محمدژ
» ..
» سوتی محمد
» بازم رایا برامون فرستاده
» رایا فرستاده
»
» این شعر رو هم ندا برامون فرستاده

Design By : Pichak